دلتنگ

به او بگویید

بزرگ شده ام

آن قدر

_که راه می روم توی تاریکی اتاق..

_وبه ثبت نام در عملیات انتحاری فکر می کنم..

_و از رعد و برق نمی ترسم..

_و از اخم های مردانه اش..

من

مثل دلی که هیچ وقت کوچک نبود

بزرگ شده ام

در هیئت زنی

با پاشنه ی بلند

و فرم عملیات انتحاری توی دست

که هنوز از سوسک می ترسد..

/ 9 نظر / 21 بازدید
مهـــــــــران

پشت پنجره ها همیشه راهی هست که تا نور تو را میبرد ممنون میشم دوست عزیزم لطف کرده و به من هم سر بزنید تا از نظرات خوب و مهم شما برای بهتر شدن وبلاگم بتونم استفاده کنم قدومتان به روی چشم این کهنه درخت

wc

تو چیزهائی داری توی شعرات که خیلی ها ندارن [گل]

ارس

سلام. مرسی از اینکه نظراتتون. منم امیدوارم به امیدوایتون و باید بگم انجمن تا بعد از عید تعطیله و دوباره تو کتابخونه تشکیل میشه.

ارس

سلام. مرسی از نظراتتون. منم امیدوارم به امیدوایتون و باید بگم انجمن تا بعد از عید تعطیله و دوباره تو کتابخونه تشکیل میشه.

amir

نمی دونم چرا شعراتون تو دلم میشینه حتی اگه پر نقض و ایراد باشه ... منظورم این نیست که این شعرتون نقض یا اشکال داشت .. نه .. خوب بود