چشم زشت

تاب می خورم

توی قلب گنده ات

که یک گوشه بیشتر ندارد

و دو گنبد

بدون گلدسته

تاب می دهی سبیلت را

و زیر چشمی

به تاب خوردنم  

نگاه می کنی

خط آخر غافلگیر کننده ست

برای آنهایی

که تورا نمی شناسند

و نمی دانند من

نیم ساعت است که روبرویت ایستاده ام

وتو دیوانه وار

نمی دانم دنبال چه می گردی

توی تاریکی مشکوک چشمهام

دست بر نمی داری

من

درهمین ایستگاه پیاده می شوم...

/ 4 نظر / 18 بازدید
سیدمصطفی میرعبدالله

سلام.ممنونم از دعوتتان.شعرهایتان را خواندم ، قابل استفاده بود.به امید دیدارهای بعد....

آرتو

نیم ساعت است که روبرویت ایستاده ام وتو دیوانه وار نمی دانم دنبال چه می گردی ........... . ..............ممنونم ............و باز می ایم.